خرید بک لینک
یه حسی اومده سراغم مثل حس زمان دبیرستانی بودنممثل اون زمانا که وقتی یکیو خیلی دوست داشتم یه لبخند سرشار از ذوق میوفتاد رو گوشه ی لبم و چال گونه هامو قشنگتر میکرد شده م مثل اون وقتا که موهای کوتاه ام رو با دقت و قشنگ می‌بافتم و کلی ذوق میکردم از اینکه چقدر بهم میادمثل وقتایی که میرفتم جلوی آینه میدیدم چقدر پوستم سفید و آبدار شدهتبریک میگممممممدخترمون عاشق شده دوبارهدوباره قراره گوشیم پر شه از امپرسیونیست عکسای دو نفره مونقراره کلی یادگاری ازش جمع کنمقراره کلی ذوق کنم صبحا که از خواب بیدار میشم وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد شجاعی تاريخ: چهارشنبه 25 شهريور 1405 ساعت: 12:00

روزای متفاوت طرح/سرانجام_ مهر ۱۴۰۴

سرانجام بعضی چیزا دور از بُعد تصور ماهاست سعی میکنم به پذیرش حقیقت برسم شاید باید پذیرفت که وقت و عمر و جوهریه روحم رو برای شخص نا مناسبی ریختم توی جوب ولی اوکی! ارزش ادامه دادن داره زندگی شاید دیدن لبخند بچه ها یکی ازون قشنگیا باشه شاید بتونم حال رو درک کنم؛ بدون تنش، بدون نمود اسپاسم های عضلات شونه م (:

برچسب: نویسنده: بهراد شجاعی تاريخ: چهارشنبه 25 شهريور 1405 ساعت: 12:00

بازم اومدم دو خط بنویسم و بزارم برم از این وبلاگ تا چند ماهه طولانیه دیگهاوضاع داره میگذره، سخت که گذشت، سخت هم میگذره، نمیدونم قراره درآینده چطور بگذره ((:تعجب میکنم واقعا! تو این روزایی که به سختی سرپا ام و دلم میخواد فقط، فقط، فقططططط یه معجزه ببینم سر راهم که سرپا نگه ام داره و بشم همون دیوونه ی شادی که بودم و همه ی همه ی این اتفاقات رو از یاد ببرم، تنها دیدن این وبلاگ تونست شوق مرده ی توی چشمام رو زنده کنههمین جای لعنتی و کوچولوبه خودم میگم، بیا خودمونو گول نزنیم، نه خانومه تراپیست درست میگه، نه اونایی که مثلا میخوان بگن ما دوستتیم و خوبیتو میخوایم، ن هیچ کس دیگه؛ منه دیوونه فقط در یک شرایط حالم خوب میشه، بهمن میشه ۶ سال، من ۶ ساله زندگی نکردم، ۶ ساله با خودم و زندگی قهرم، هربار هم که خواستم آشتی کنم، یه شهاب سنگ صاف خورد تو حال خوبم و استخون شکوندم و به پهنای صورت اشک ریختند روزها، ماه ها،آره داشتم میگفتم، فقط در یک شرایط حالم خوب میشهاینکه دیگه خودمو مجبور نکنم به دوست داشتن کسی، اینکه خودمو قانع نکنم برای دوست داشتن کسی، اینکه اجازه ندم به بهای اینکه کسی لطفی در حقم کنه، بعد بهم بی احترامی کنهدستم رو زانوهای خودمه، خسته میشمااا، خیلی هم خسته میشم، ولی آخر روز با تمام وجود خستگی هامو بغل میگیرم و میخوابم.در کل یاد گفتم چجوری از پس کارا تنهایی بر بیام و پوست کلفت تر شدمبعید میدونم دیگه کسی که ۶ سال تنها بوده و تو شادیا و غم هاش، با خودش جشن و عذا گرفته تنهایی، سرشو رو زانوهای خودش گذاشته و خودش اشکاشو پاک کرده، تمایلی به حضور یک تنسان جدید تو زندگیشو داشته باشهشب بخیر۱۲:۰۹ _۱۶ خرداد۱۴۰۳ ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد شجاعی تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 7:04

بعد این همه سن و سالم، هنوز اینجا حس و حال و پناه خودشو دارههنوز وقتی میام اینجا تا دو سه خط بنویسم که بلاگفا وبلاگو حذف نکنه، یه حس آرامشی بهم میده این ماءوایاد روزایی میوفتم که شباش خنک بود، بچه ای بودم که ازم مراقبت میکردن و اوضاع به وفق مراد بود و تمرکز، سلامتی، درس خوب، زندگی روال و خوب، اون گوشی نوکیا مشکیهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد شجاعی تاريخ: يکشنبه 15 مرداد 1402 ساعت: 16:59

تموم شد.دیگه عاشق نمیشم...چشا بسته رو آدما... ب شوخیا و مسخره بازیای رفقا... چشامو وا نکنم رو کس دیگه...الانم باید ادامه بدم... از ۲۴ آبان ۹۶ و قدمای تو...شاید لازم باشه ی مدتی گم بشم تو نقش قهرمانم... کسی هم شونه ی تو... چطوری اینقدر بلوغ رو نمیدونم چطوری establishment کنم ولی نشدنی نیستبرگه های تاریخ زندگیم رو ورق میزنم فقط بخاطر یه چیز... حتی اگر طبق قانون احتمالات، تو بین این همه مردم، تو ی بعد و زمان و مکان، حضور داشته باشی و چشام قفل بشه رو نگات. همین.برای همین یه چند "لحظه" میتونم سالها با هیجان ب زندگی ادامه بدم و گلگی نکنم :) ن شاد.. ن خیلی غمگین... فقط معمولیاتفاقای مهم رو اینجا ثبتشون میکم...پس حواست باشه حرمت اینجا رو نگه داری(قهرمان) ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد شجاعی تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 7:45

سلام امروز ۱۶ آبان سال ۹۸ هست سال ها از ۹۲ میگذره از ۹۵ هم همینطور چیزی ک ب جای مونده اینقدر غم قشنگی بوده ک هنوز دلو میسوزونه شاید عشق آره عشق به این نرسیدن و عذابش قشنگ باشه ... ولی ... شاید اگه هنوزم داشتیشو بازم دلت لرزید اونوقته که این عشقه نمیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد شجاعی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 18:12

در اتاق قفل... گوشی air plane ... چراقا خاموش... همون وبلاگ بچگی هامون... دیگه جواب ندادن گریه ها.. قلم به دست گرفتن رو کاغذا... هیچ چیزی جواب نداد بعد تو امیدوارم ته ته نوشتم اشکا امونمو ببره... میگن برای کسی که دوسش داری نباید زیاد اشک بریزی, چون اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: بهراد شجاعی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 18:12

کار... درس.. علوم... شکست ... شبای سرد و گنگ اینجا چه شوووووووود حرف سردار نبود پاچیده بودم یا علی

برچسب: نویسنده: بهراد شجاعی تاريخ: چهارشنبه 11 فروردين 1400 ساعت: 18:12

دوس نداشتم که از این وبلاگم اینجوری خدافظی کنم ولی .... این وبلاگو روزی به خاطر یه خانوم گلی که خیلی دوسش داشتم ...اونو به همه ترجیح میدادم... درست کردم .ولی الان که ( از دل برود هرآن که از دیده رود ) باید بگم ... دوستای نزدیک که شمارموادامه مطلب

برچسب: مینویسم, نویسنده: بهراد شجاعی تاريخ: سه شنبه 23 آبان 1396 ساعت: 3:36

هر یک از ما نوستالژیی داریم ک عاشقانه ترین غزلواره های زندگی ما را میسراید

غزلواره هایی ک سکوت و چشم دوختن ب زمین زیر پایمان را ب دنبال خواهند داشت

تنها مهرآفرین غزلواره های من برخلاف تو شکسپیر

هیچ نشانی از این غریبانگی و مجنونی ز من ندارد

+ نوشته شده در ساعت &nbsp توسط .... |


برچسب: نوستالژیک, نویسنده: بهراد شجاعی تاريخ: سه شنبه 23 آبان 1396 ساعت: 3:36

صفحه بندی