تموم شد.
دیگه عاشق نمیشم...
چشا بسته رو آدما... ب شوخیا و مسخره بازیای رفقا... چشامو وا نکنم رو کس دیگه...
الانم باید ادامه بدم... از ۲۴ آبان ۹۶ و قدمای تو...
شاید لازم باشه ی مدتی گم بشم تو نقش قهرمانم... کسی هم شونه ی تو... چطوری اینقدر بلوغ رو نمیدونم چطوری establishment کنم ولی نشدنی نیست
برگه های تاریخ زندگیم رو ورق میزنم فقط بخاطر یه چیز... حتی اگر طبق قانون احتمالات، تو بین این همه مردم، تو ی بعد و زمان و مکان، حضور داشته باشی و چشام قفل بشه رو نگات. همین.
برای همین یه چند "لحظه" میتونم سالها با هیجان ب زندگی ادامه بدم و گلگی نکنم :) ن شاد.. ن خیلی غمگین... فقط معمولی
اتفاقای مهم رو اینجا ثبتشون میکم...پس حواست باشه حرمت اینجا رو نگه داری
(قهرمان)
برچسب:
نویسنده: بهراد شجاعی